تبليغاتX
واکس چکمه های ساق بلند یک زرافه


واکس چکمه های ساق بلند یک زرافه

چکمه های ساق بلند یک زرافه خالخالی گردن کوتاه که در راه مقصد گم شده اند

درست نمی دانم چقدر گذشته از آخرین نوشته ام

اما این روزها دیر می گذرد ...شاید هم زود ...نمی دانم

دست نوشته های راکد درست مثل بادهای پاییزیند پر سوز که تمام کشت های گذشته ات را به باد می دهندو می سوزانند علی رغم تمام سردی استخوان سوزشان!

صفحه کلید خاک خورده ...مانیتور خاک خورده ...جمجمه خاک خورده و فقط زمان است که خاک ها را به قبرستان و یا یک کوزه زیبا مبدل میکند!

عکس نمی گذارم شعر نمی نویسم خوب نمی شوم این روزها!؟؟؟

پک میزنم به تمام کشت های دیروزی که دوست داشتم و تنها به لذت دود...به لذت دود و به لذت دود فکر میکنم ...


نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 14:17 توسط 30109020

ترمز دستی را کشید صدای موزیک را کم کردو برد دستگاه را جدا کرد پارکبان لعنتی با آن لبخند مضحک هنوز هم به صورتش خیره شده بود و با قبوضی که در دست داشت خودش را باد می زد  آدامس کوفتیش را با ولع تمام می جوید از ماشین پیاده شد و بدون هیچ سوال و جواب سکه 200 تومانی را کف دستش گذاشت و دکمه دزدگیر را فشار دادو آرام از خیابان عبور کرد 

تا حالا شده سه تا قرض ژلوفن را با هم نوش جان کنید تا یک سر درد کذایی بگذارتتان به حال خودتان !؟

احساس سبکی به تمام وجودش چنگ انداخته بود کمی احساس کرختی به پاهاش دویده بود سرش می چرخید اما هنوز هم میدانست کجا پیدایش کند مسیرش با تمام کرختی جسمش برای روحش مسیری روشن بود و گام هاش سنگین نا خود آگاه از سنگینی نگاهی رویش را برگرداند پارکبان کذایی هنوز از نگاه کردن به آنهمه کرختی خسته نشده بود ...

به داخل کوچه پیچید و حالا خانه را میدید که با هر قدم او واضح تر میشد دیدش...

بدون پلک زدن به راهش ادامه داد به انتهای کوچه بن بست رسید انگار زمان برایش متوقف شد از 17 سال پیش تا به حال هنوز اثری از یک آیفون ساده هم نبود و تنها یک زنگ قدیمی بود که می توانست خبر وجود یک مهمان و یا یک غریبه 17 ساله مثل او را میداد سرش را پایین انداخت و دستش را بالا برد چیزی دوید توی چشم هاش چیزی خیس و قدیمی لبهاش لرزید گازشان گرفت و دوباره به زنگ خیره شد چقدر همه چیز مثل قدیم ها بود در همان در بود با همان رنگ قدیمی اما رنگ و رو رفته ...چند قدم عقب تر رفت خیسی چشم هاش بیشتر شده بود کسی پشت سرش ظاهر شد رویش را برگرداند پسرک جوانی بود با ته ریش و سبیل و بلوز شلوار رنگ و رو رفته مشکی و کفش هایی که پشتشان را خوابانده بود انگار میخواست سوالی بپرسد مثل اینکه :با کسی کاری داشتید یا چیزی مثل این دهانش را که با ز کرد بوی تند سیگار بود که به جای سوال مستقیم خورد تو صورت باران زده اش پسر فقط به صورتش زل زده بود آنهم با دهان باز انگار خودش هم نمی دانست چرا سوالش را نپرسید چشمان دختر آشنا بود یک جفت آشنای درد آلوده ...یک قدم به عقب برداشت و در حالی که سرش را پایین می انداخت به سمت در رفت و یک کلید را داخل در چرخاند و در با صدای آزار دهنده ای باز شد ...و رفت داخل اما در را نبست...

به یک باره به خودش آمد دورو بر کوچه را نگاه کرد کسی نبود نم اشک روی صورتش خشک شده بود و مژه هاش بهم چسبیده بودند رفت جلو پاهاش کرختیشان می آمد اما پر از حس بودند در را کمی هل داد دوباره آن صدا را شنید غیژژژژ...

رفت داخل چند قدم که برداشت به حیاط بزرگ خانه رسید چقدر تعداد درختان باغچه کم شده بود و جاش را علف هرز گرفته بود درست مثل آدم هاش ...

دنبال سایه ای بود که خیلی وقت بود ولش کرده بود سایه ی یک پدر ...

به خودش آمد کجا آمده بود !!!!؟؟؟

به سمت در چرخید و شروع کرد دویدن مسیر آمده را با چشم بسته دوید و دوید اثری از پارکبان منزجرکننده نبود توی ماشین پریدو ترمز دستی را خواباند و راه افتاد و تا آنجا که توانست پایش را روی گاز گذاشت و دور شد از آنهمه بی مهری...

خدا را شکر که هنوز چشمانش درکش میکردند و همراهان خوبی بودند هر چند کس دیگری نبود ...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 11:4 توسط 30109020

این روزهایم تنها شده است انتظار جان کاهی که مرا به سویت میکشاند !

این روزها تب میکنم این روزها بی تابم گمم دردم !!!

تمام روزهایم تکرار مکررات خاطراتی که چون خوره خورده خورده روحم را می خورد!

سرم می چرخد حالت تهوع دارم درست مثل کسی که از یک بی هوشی طولانی سر بردارد شروع کرده ام به با لا آوردن رو تمام باورهایی که داشتم !

پرت میشوم از تمام حرف هایی که میشنوم از آدم هایی که به سویم می آیند از کار هایم از یاد آوری های مهمم پرت میشوم از روی تمام مهربانی هات!

به من نگاه کن که چطور بی روح میشوم به من نگاه کن ببین که سرمایم اتفاقی نیست  فقط نیاز به یک دلداری ندارم نیاز دارم که کسی بگوید که احمق نبودم که الان بخواهم برای عاقل شدن گه گیجه بگیرم

من فکر میکردم پرواز یعنی تو و من خودم را به تو سنجاق کرده ام و حالا به جای یک عالمه ابر پاره پاره فقط لجن های مرداب را به درون ریه هایم میکشم!

کمی که نه محکم تکانم بده و بگو که ....آویختنم به  تو اشتباه نبود!و این تنها یک کابوس نیمه کاره جنس کابوس هایی است که پشت سر گذاشته ام !

کاش خواب هام رهایم میکردند ...!!! 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 12:58 توسط 30109020

دلم میخواهد بمیرم ...مرگی آرام به همراه یک خلسه دلپذیر !

دلم میخواهد در تنهایی تمام نشدنیه همیشگی ام و در اعماق درد های روزانه روحم به آرامی بمیرم ...!

اما قبل از آنکه به این موهبت وصف ناپذیر دست پیدا کنم بدترین رنج های دنیا را برایتان آرزو میکنم شمایی که درد را و شاید تنها درد را به وجودم بخشیدیدو هیچ ابایی از اینهمه شکنجه نداشتید !

وحالا بعد از سالها به دوش کشیدن بار اندوه بی پایانم تنها امیدم یعنی مهربان بودن را هم از دست میدهم و تمام وجودم را به نکبت نفرت می پوشانم و ...

حالم از خودم از شمایی که مرا مثل یک علف هرز مثل یک تکه گوشت اضافه از زندگیتان جدا کردید و زیر پا له ،حالم از تک تک ثانیه های وحشت هر روزه ام از روز های بی کسی آینده ،حالم از نفس کشیدن مسموم و جان کاهی که با من است به هم میخورد...

دلم میخواهد خدا به این تنها خواسته ام جواب مثبت بدهد تنها خواسته حقیرانه ای که حتی خود بی وجودم جرات انجامش را ندارم ...

کاش می مردم تا تک تک سلول های آلوده وجود گندیده تان شاد میشد کاش بمیرم تا آرامش تجربه نشده و نکرده وجودم را تجربه کنم !!

مگر چقدر زندگی میخواهم...!

مگر چقدر طاقت رنج کشیدن دارم ...!

مگر چقدر بد بودم ِ،بد بوده ام ،بد هستم و بد خواهم بود !

چقدر ...چقدر خسته ام از نفس کشیدن چقدر تمام یاخته های وجودم دلشان یک استراحت ابدی از جنس تجزیه شدن می خواهد...!

چقدر از خود ضعیف و آزار دهنده ام بیزارم!

چقدر متاسفم برای خدا از خلقت چنین موجود حال به هم زن کوفتی !

...

چقدر دلم برای تمام دفاتر خاطرات و تمام شعر های سهراب تنگ شده !

راستی سهراب چرا مرد !؟

...

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 9:26 توسط 30109020

خیلی آرام از کنارم گذشت ومن تمام استخوان های روحش را دیدم که به طرز ناراحت کننده ای بیرون زده بود ...

انگار که تمام روحش را وصله زده بود  تا بتواند دوباره لبخند همیشگی اش را هدیه بدهد به همه!!

اصلا انتظار حضورش را در مراسم نداشتم ...،با وجود استخوانی شدن روح و جسم همچنان چشمانش برق خاصی داشت پر از حرف های ناگفته...و بازهم مثل همیشه سیگار بود تنها پناهگاهی که به درونش میکشید ...

چقدر دوست داشت !!همه اطرافش جمع شده بودند میخندید به بچه ای ابراز محبت میکرد ،نگاهی به اطراف می انداخت و دوباره و دوباره ...

چقدر تکیده و رنجور ...بغضی طولانی سر راه گلویم را گرفت حس نفرت از خیلی چیز ها و عمق این حس به حدی بود که تمام شبم را به گند کشید...

درد روحی به مراتب آزاردهنده تر از بیماری جسمیست ...و این درد وجود او بود که به تمام روحم چنگ زد آنقدر عمیق که ....

...که دل درد روحی گرفته ام از انسان بودنم بدم آمده ...از کوچکی وجودم که هیچ تلاشی برای گسترشش نکرده ام از دستان تهی که دارم و از بهانه های هر روزه ام برای خوبی نکردن و خوب نبودن !!!

چقدر خوب است که انسان هایی هستند هنوز که جور تمام کرده ها و نکرده هایمان را میکشند و به رویمان لبخند میزنند از ته دل و ما با حماقت کامل به این فکر میکنیم که چرا موهایشان را ماشین کرده اند ویا کمتر لبخند میزنند نه!!!؟؟؟

به راستی تا کی تمام بارهایمان را به دوش دیگری بیندازیم و نفهمیم که سایه همین دیگری ما را از در سایه آسایش نگه ما دارد!!؟؟

...دوباره به صورت رنجورش خیره میشوم انگار سنگینی نگاهم را احساس میکند چشمانش را به سمت من میچرخاند واین من هستم که آرام از مسیر نگاهش دورتر ودورتر میشوم تا کمتر احساس نگرانی و شرمساری ام را ببیند.

راستی چه خوب که او مرا به خاطر نمی آورد نه!!؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 11:52 توسط 30109020

...چقدر دلم برای روزهای با تو بودن تنگ شده

چقدر دلم برای بازوان مهربان و آتشینت که وجود بی رمقم را به دام می انداخت تنگ شده ...!

چقدر دلم برای گهواره های خالی از عروسکان دروغینت ،برای لبخند ملیح و سرد و بی روحت ، برای همیشگی بی پایانی که تمام شد، برای تمام روزهای طلایی و خواب های طلایی با تو، برای سپیدی دستان سنگی که به سرم کوبیدی تنگ شده ...!

یک ساز شکسته بی نوا را کوک نکن...کوک نکن ...!!!

من به تمام خاطرات با تو بودن به تمام ریشه های وجودت سنجاق شده ام !!

هیچ فکر کرده ای که زهر نبودنت ،زهر زهرخند تمامی آدم هایی که تو را دارند و ندارند تمام دخترانی که دست هایت را دارند و از جبر زمانه سخن می گویند با عسل تمام  تنهاییهایم شیرین نمی شود ...!

خدا را چه میشود ...خدا را چه میشود ...!!!؟؟؟

آخر یک دل تکه تکه یک دل پر از درد بی درمان تنهایی هر روز، به درد این زندگی زیبا نمی خورد !!

چرا به این فکر نکردی که هیچ دستی گرمای وجود مرا به من پس نخواهد داد!؟ چرا به این دل رمیده از همه چی بی خبر در به درم چرا به جان بی جان یک سه ساله آواره رحم نکردی...!؟

تمام روزهای خوب و زیبایم را به تو تقدیم میکنم به تویی که تمام روزهای تلخت را برایم آذین بستی و من با جان دل همه اش را به درونم کشیدم  همه اش را بلعیدم تا تو تا آخر روزهای سپید زندگیت بار غم روز های تلخ مرا به دوش نکشی !!!

عاشقت بودم ...!!!

عاشقم می شوی آیا!!؟؟

این روزها بوی مادر می اید از همه جای شهر عجیب نیست که تمام وجود من پر شده از عطر نبودن تو!!!

چقدر دلتنگت میشوم گاهی  اوقات بابای دوست نداشتنی ام !!!

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 9:38 توسط 30109020

سلام ...

توی اینکه سلام سلامتی میاره مشکوکم !

به تمام این دنیای مجازی مزخرف مشکوکم ...!

هیچکدوممون از خودمون پرسیدیم کجا داریم میریم ؟چهار خط مینویسیم انگار عالم دهریم اما معرفت هیچ...

چرا هرچی شهرامون بزرگتر میشن دلهامون و دیدمون آب میره !!؟؟

هیچ به این فکر کردیم که معرفت نوشتنی نیست لمس کردنیه حس کردنیه و من  اینو تازه فهمیدم  متاسفانه!

دنیای مجازی کوفتی که توش مینویسیم چی بهمون میده جز اعتماد به نفس کاذب بی خودی که هر بار این صفحه متحرک سرد رو باز میکنیم توقع یه عبور گرمای دروغین رو داریم !؟

یه دست خط نیمه کاره پر از عشق ...عشق به لجن کشیده ای که حتی ارزش نوشتن رو نداره ...!

من چند روزی مسافرت بودم و تازه فهمیدم که چه خوب که توی این دنیای مجازی هستیم چه خوب همدیگه رو نمیبینیم که زهر نگاه ملالت گرمون و نیش خند مسخرمون رو به عنوان هدیه توی سینی دیدار دروغینمون بهم تعارف کنیم !

نوشتن انگار شده تنها دغدغه این دلای تنها که آرامش میده بهمون انگار در حال قربون صدقه رفتن همدیگه از هم متنفریم و میترسیم مبادا به هم نزدیک شیم که یه دفعه پشت این نقاب و چهره به ظاهر مهربون یه دایناسور نباشه که قورتمون بده

وای خدا تو چه دنیای هجوی زندگی میکنیم ... !!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:21 توسط 30109020

تمام مدت عمرش به این سوال فکر کرده بود و جوابی قانع کننده نداشت !

اینکه چرا توی این دنیای به این بزرگی لذت ها اینقدر کوتاهند و ناکامی ها اینقدر کش دار!؟

پتو را آرام زیر پایش کشید و هلش داد کم کم موهای ژولیده اش از زیرپتو سر میخورد و نمایان میشد مثل اینکه با خودش بازی داشته باشد آرام آرام از دست های لاغرش کمک گرفت و پتو را از روی صورتش تا بالای بینی کنار کشید یک جفت چشم مشکی و یک عالم گیسوی سیاه از زیر پتو بیرون ریخت دلش نمی آمد دهانش را از آن گرمای لذت بخش جدا کندپس همچنان به دمیدن نفس های ممتد و داغ که باعث میشد گرمای پتو مثل یک کرسی تا به انگشتان پاهاش برسد ادامه داد ...

یک طرف اتاق کسی با عشق چیزی می بافت بخاری هنوز روشن بود ولی چرا احساس سرما میکرد نمی دانست! از حالت سکر آور تاریکی اتاق خوشش می آمد همیشه نیمه تاریکی بهتر از روشنای نوری بود که دوستش نداشت.توی خودش چمبره زد و نشست،فکر کرد کاش میشد از این صدای ناله تخت که هر روز باید تحملش میکرد خلاص میشد هر روز انگار به تمام زمین و زمان بد و بیراه میگفت که چرا یک وزنه ۴۰ کیلویی را تا طلوع صبح باید تحمل کند از این افکار پوچش خنده اش گرفت

دلش نمی خواست از گرمای مدهوش کننده زورکی که به وجود آورده بود جدا شود!

ـسلام مادر جون صبح عالی بخیر !!خوب خوابیدی!؟سرت بهتر شده !؟صبحانه چی میخوری مامان!؟

با خودش فکر کرد:چند سوال در چند ثانیه کاش حوصله اش را داشت و تا به نوبت به همه شان جواب بدهد

-صبح بخیر نون پنیر چای نمی خوام !

صدا آرام آرام دور تر میشد :

بهتری؟

 

الان خوبم ...

دیشب خواب رفته بودی حمید زنگ زد !!!

سکوت کرد و فقط تمام وجودش شد گوش ...!

-...گفتم خوابیدی نخواست بیدارت کنه ...گفت ظهری دم شرکت میاد دمبالت !

پاهای کرختش را روی زمین گذاشت ...این چه سرمایی بود که تمام نمیشد یکباره لرزید   شانه هاش را بالا کشید و بلند شد ...

-نمیرم شرکت امروز...

مادر که انگار سعی میکرد صدایش را ازآشپز خانه به او برساند تقریبا با فریاد گفت :من دخالتی ندارم ولی دیگه کافیه میدونی چقدر گذشته !؟مادر دیگه بس کن ...

دز حالی که در دستشویی را میبست آرام گفت :ربطی به اون نداره دیشب زنگ زدم مرخصی گرفتم گفتم مریض احوالم ...و در را بست چراغ را که روشن کرد تازه چهره اش به خوبی نمایان شد  دستی به موهایش کشید کمی رنگ پریده بود ولی چشمهاش همچنان در گودی برق میزدند پوستش را کشید و شکلک در آورد و پوزخند زد مسواک را که بر میداشت آرام گفت :بالاخره تموم شد گفتم تموم میکنمش ...آخ حمید دلم واسه زهره لک زده ...نمی به چشم هاش دوید!

....

سر ظهر که شد سیگار دوم را روشن کرد و زهره را به آغوش کشید  من دارم میرم بابا تا یه ساعت دیگه با مامانی برمیگردم  خوب!؟

دخترک خردسال با بغض جواب داد:

 

یعنی آشتی؟

بیشتر به سینه فشردش...!

-یعنی آشتی عزیزم ...

-یعنی دیگه مامانی خوبه !؟گریه نمیکنه سیگار نمیکشه خودشو نمیزنه !؟

از آغوشش جدا شد و دستهاش رو به گرمای صورت زهره سپرد...

-مامانی مریض بود الان دیگه خوب شده من و تو هم باید کمکش کنیم  باشه !؟؟

زهره با سر تائید کرد !!

-من دیشب عکسای داداش نویدو از اتاقم جم کردم که غصه نخوره !

صورتش را بوسید و به ساعت نگاه کرد!

-آفرین بابا در مورد داداش هم دیگه حرف نمیزنیم خوب!؟

-خوب

....

سوار ماشین که شد بسم ا... گفت و در را بست ...

نوید زهره و نوشین تنها سرمایه هاش بودند توی این بد روزگار!

نوید را دو سال بود که از دست داده بود توی آن تصادف لعنتی  و نوشین را داشت از دست میداد

ماشین را روشن کرد ...

...هنوز سالهای زیادی باید ازشان مراقبت میکرد

با خودش فکر کرد :چرا هیچ لذتی بدون تاوان نیست ...!!؟؟

تمام خیابان آفتاب بود و آفتاب و تنها یک پراید نقره ای که دور میشد...

....

زهره گلهای  کاغذی که درست کرده بود با کاغذ رنگ از نایلون در آورد و گذاشت جلوی در ...بعد دوید آخر اتاق و بهشان چشم دوخت بعد گفت :

نه اینجا نه

بلندشان کردو گذاشت روی میز ...و دوباره طبق پروسه همیشگی اش به عقب اتاق دوید و از دور بهشان خیره شد و لبخند زد.

-یک دو سه...چار پنج...!!کم نیس یعنی !؟

انگار یکباره چیزی به ذهنش رسید دوید داخل اتاق و نامه اش را گذاشت روی گل ها و دوباره خواندش:

مامان گلم خوش اومدی به خونه من و بابا حمید کلی گریه کردیم ولی حالا خوشالیم که اومدی همیشه دوست دارم

دخترت  زهره

صدای قفل در حیاط به اتاق رسید ...

دل تو دلش نبود قلب کوچکش شروع کرد به زدن  به سمت پنجره دوید...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:9 توسط 30109020

سلام

یکی یه جایی یه سوالی ازم پرسید که ...یه ربع منو کاملا از این دنیا کند ...! باور کنید من اغلب اوقات اونقدر عجولم که همین یک ربع فکر کردن واسم به اندازه کلی صبوری کردنه تازه توی این یک ربع واقعا اسیرم کرده بود منم با خودم گفتم این حالت مدهوشی و یه نموره تلخ و شیرین رو به شما هم هدیه بدم...

یه دقیقه صبر کنید...

میگما :

            اگه یه صبح از خواب پا میشدین و میدیدین که تمام زندگیتون یه خواب/فیلم بوده اسمی که واسه این خواب/فیلم میذاشتین چی بود!؟

جواب من این بود:

یا میذاشتم کابوس شبانه یا خطوط موازی!

منتظر جواباتون هستم!

 

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 8:19 توسط 30109020

خیلی منتظر فرصت بودم که ببینمش وحالا که فرصتی دست داد و دیدمش باز هم دنبال فرصتی دوباره ام که باز هم ببینمش اصلا توی سینما یک حال دیگری دارد گرچه سینمای امروز پر شده از دود و بوی تند تخمه آغشته به آب دهن و یک مشت دختر و پسر بیکار و ترسو که از ترس پناه می آورند به سالن تاریک و پر سر و صدای سینما!

..سکانس اول فیلم با سکانس آخر یک حرف داشت اینکه :جدایی انگار به پیشانی جفتشان مهر شده بود!

اما فرهادی همیشه قبل از بازیگران وداستان حق انتخاب را به تماشاچی میدهد!!

 ترافیک فیلم همه اش پر است از زندگی روزمره همه مان !!

انسانهای مهربان،ترسو ،احساساتی،جایز الخطا،بی رحم ،خشن و...

با این تفاوت که فرهادی میتواند تمام این خصوصیات خوب و بد وتضاد ها را حتی در یک انسان هم جمع کند !!چیزی که در خیلی از فیلم ها نمی بینیم فیلم هایی که اکثرا یک خوب دارند ویک بد یک دیو و یک فرشته یک انسان و یک حیوان !!در فیلم هاش انگار خودمانیم با تمام بدی ها و خوبی هامان با تمام کمی ها و کاستی هامان  با تمام اشک ها ولبخند هامان!

شاید در فیلم شخصیت اصلی ترمه باشد دخترکی که هنوز به بدی های زندگی و جبر آن خو نکرده دختری که هنوز به شعار هامان عمل میکند و با کاستی هامان میجنگد و در شروع بلوغ شکست می خورد و ناچار است به انتخاب راهی که شاید حق او با اینهمه راستی و نیکو سرشتی نبوده و در اواخر فیلم مجبور میشود که یاد بگیرد به دنیامان سرکی بکشد دنیای بزرگتر هایی که می گویند دروغ بد است و می گویند و او هم کم کم بزرگ میشود انگار فرهادی در ثانیه های آخر ما را بین بزرگی و طفولیتمان تنها رها میکند و میگوید حالا انتخاب کن شکست با معصومیت و یا باز هم شکست البته با دروغ!

سیمین نماد احساس است انگار تمام وجودش یک نبض عاشقانه است او میداند، میبیند درک میکند که منطق و اصول جز تمام نشدنی از این زندگیست اما باز هم به قلبش تکیه میکند !! احساسی که ممکن است با وجود پاکیش کشنده باشد !!!

 

...و نادر مردیست پایبند به اصول پایبند به عقاید حتی اگر احساسش را بکشد حتی اگر قلبش بشکند حتی اگر اشکش سرازیر شود سعی میکند پا روی اصولش نگذارد !!!

اما هر دو بازنده این بازی خطر ناکند و ترمه قربانی!!

 

 چقدر فرهادی لذت بخش روایت میکند تمامی دروغ به ظاهر به بند کشیده شده وجودمان را !!

من دیر فیلم را دیدم اما دیدم ،شما هم از دستش ندهید !!!

حیف است که روایت زندگی خودمان را نبینیم دروغ یا ترس مسئله این است !!!

جدائی نادر از سیمین جدایی نادر از سیمین نبود جدایی دو وجه غیر قابل انکار زندگی از هم بود !!

جدایی منطق و احساس !!!

دو بعدی که در عین جدائی به هم نیازمندند و اجزاء لاینفک. دو جزئی که بلوغ را شکل میدهند!!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 10:18 توسط 30109020


آخرين مطالب
»
» کهنه سوار...
» کابوس
» رویا...
»
» چقدر دلم...!
» دوستی کثیف!!!
» نوید زندگی!!!
» یک سوال!!
» جدایی نادر از سیمین نبود!!



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت